
سلام
واقعا مردم چقدر بدبخت شدن ...من نمى دونم چى باعث شده دخترا اينقدر نا اميد و افسرده باشن ؟ به چهره ى هركدومشون نگاه مى كنى ، انگار تو خونه بهشون گشنگى دادن ...تو موبايلاشون همه ش آهنگاى غمگين و ناراحت كنندس.صداى ناله ...اه مخصوصا اين خواننده جديدا ...
هركى صداش زجر آور تر و ضجه اى تر باشه ، ميره ميخونه
...من كه بگم اصلا اهل اينجور آهنگا نيستم ! فقط بعضى از آهنگاى مرحوم ناصر عبدالهى و معين رو دوست دارم ...+ آهنگاى قر دار اندى ...
باز كن چشمت را تا گل باز شود تا دلم باز شود
سرد سرد است اينجــــا باز كن پنجره را
باز كن چشم مــــرا
***
اى شب از روياى تو رنگين شده !
سينه از عطر تو ام سنگين شده !
اى بروى چشم من گسترده خويش ،
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو بــــارانـــى كه شــويــد جسم خـــــاك ،
هستــــيـــم ز آلودگــى ها كرده پاك !
اى طپش هاى تن سوزان مـــن !
آتشى در سايه ى مژگان من .........
آ.......
آخى.........كاش ميشد با صداى معين بنويسمش ................
اين شفق است يا فلق ؟ مغرب و مشرقم بــگو ...
من كه به كجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بــگو ...
آينه در جواب من ، باز سكوت مى كند ...
باز مرا چه مى شود ؟ اى تو حقايقم بگو ...
جان همه شوق گشته ام ...طعنه ى ناشنيده را ...
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاك كن از حافظه ات شور غزل هاى مرا
شاعر مرده ام بخوان ...گــور علايقم بگو ...
جان همه شوق گشته ام ...طعنه ى ناشنيده را ...
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
با من ِ كور و كر ولى ، واژه به تصوير مكش
منظره هاى عقل را با من ِ سابقم بگو
من كه هر آنچه داشتم ، اول ره گذاشتم
حال براى چون تويى اگر كه لايقم بگو ...
يا به زوال مى روم يا به كمال مى رسم
يكسره كن كار مرا بگو كه عاشقم بگو
من به كجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بگو ...
من به كجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بگو ...
*****
يه روز از همين روزا روى شب پا مى ذارم
توى قاب لحظه ها عكس فردا مى ذارم
تا كه خوب ِ خوب بشه ، زخماى دلواپسى ،
عشق ُ مرهم مى كنم ، روى دلها مى ذارم
تو وجود آدما حس آشنايى هست
مثل حس من و تو ...اسمشو " ما " مى ذارم
توي بهت جاده ها هر جا كه ديدنى نيست
چشامو مى بندم و جاش يه رويا مى ذارم
من مسافر و غريـــــب اما لبريز يقـــين
مى دونم تو راه عشق همه رو جا مى ذارم
*****
يه روزى تو كنج اشك دخت عاشق تو بودى
يه روزى تو عمق خشم مرد صادق تو بودى
يه روزى هم توى معصوميت اشك يتيم ...
يه زمانى هم توى دعا رو قايق تو بودى...!
**...همه جا تو همه رنگ ، تويى تويى تويى خدا ...**
بــازم آخـــى ...كاش ميشد با صداى ناصر عبدللهى بنويسمش ...
ميگم عجب آدم با حالـــى هستم به خـــدا ....! در حسرت يه دوست مثل خودم هستم هنـــوز ...
داشتم چى مى گفتم يه دفعه شب شعر شد ...
بگذريم ...
امروز مصى خيلى افسرده و ناراحت اومد كه با هم بريم مدرسه ...بهش نگاه مى كردى ، غم ِ دنيا مى ريخت تو دلت ....حالا جدا از اون غمى كه باعث شده بود يه دختر هفده ساله اون شكلى بشه ...
بعد يه سلام عليك خشك و خالى از همون اول راه شروع كرد : خاك بر سر من كه هيچ وقت طرفم رو نشناختم ... دردم ُ به هركى گفتم ...
اولش فكر كردم منو ميگه ......پيش خودم گفتم چى شده يعنى ......من كه كارى نكردم !!
شاتوت مى نويسد : دوستم " مصى " چند روز پيش رفته بود عروسى دختر عموش ...يه سرى عكس هم انداخته بود كه به من نشون داد. به دوستش هم ميگه چند تا عكس خوشگل انداختم و اين صحبتا ...
پسره خواسته عكسها رو ببينه كه مصى گفته نه !! به اندازه ى كافى واسه خودم گناه جمع كردم با اين رفاقتمون ...ديگه نمى تونم عكساى اون شب رو بهت نشون بدم ...
خلاصه به آقا هم برخورده ...به مصى گفته تو به من اعتماد ندارى ؟ فكر مى كنى ميخوام ولت كنم ؟ فكر مى كنى ميخوام عكسات رو به هر آدم ِ ...ـى نشون بدم ؟ و كلــى حرف ِ ديگه ...
مصى بهش گفته دلت رو زدم كه اينطورى ميگى ؟ مگه نه ؟ .......؟
مگه عكساى سعد آباد دست تو نيست ؟ من بهت اعتماد كردم كه اون عكساى دونفره رو بهت دادم.ولى اين بار بحث اعتماد نيست. نمى خوام واسه خودم و خودت گناه درست كنم ...(لباسش باز بود)
پسره هم با يه لحن بدى ميگه كدوم عكس ؟؟ عكساى سعد آباد ؟؟ همون كه مانتو و مقنعه س ؟؟؟؟؟؟
مصى ميگه درسته با حجابه ولى سند بى آبرويى ِ منه ...با همون عكس هم ميشه آبروى منو پيش بابام ببرى و بگى با دخترت رفتم فلان جا ! ( پدر مصى خيلى سخت گيره ) بهت اعتماد كردم كه همون ها رو هم بهت دادم! وگرنه به هر آدم ِ ...ـى ميدادم
آخرش پسره گفته : نخواستم بابا عكست رو ...من عكس نديده نيستم !!...عكساى سعد آباد رو هم پاك كردم !!!
***
و .......بحث از اينجا شروع ميشه و به كجاها ميرسه !!!! ( كه ديگه من ننوشتــــم )
***
مصى مى گه :من از اين آقا توقع ِ اين برخورد رو نداشتم ...از كسى كه ميدونه تموم ِ دلخوشى ِ منه ! كسى كه تمام مشكلات بيرون و خارج از خونه م رو ميدونه ...و ميدونه كه جز اون كسى رو ندارم كه بهش دلخوش باشم ! هيچ كس رو ندارم ...
اون كه ميدونه ، چرا با من اينطورى ميكنه ؟!
تا آخر عمر نمى بخشمش ...دلم از دست خيلى ها شكست ...تمام اميدم به اين آقا بود كه ........!
مثلا قراره ما يه عمــر با هم زندگى كنيم ...اينطورى ؟ از الآن داره اينطورى عذابم ميده...
يه هفته س شب و روز اشك ِ منو درمياره ...
زمانى كه مصى اينها رو براى من تعريف مى كرد ، مدام اشك مى ريخت ...
مى گم مگه تو چه مشكلى توى خونه دارى كه مدام ازش حرف مى زنى ؟ چى باعث شده كه تو خيابون دنبال محبت باشى ؟
مى گه تو كه مشكلى ندارى ...بابات به فكرته !
من چى ؟ صبح تا شب از دست ِ بابام گريه ميكنم ...به خدا منتظر يه فرصتم از خونه برم ...فقط ميخوام برم ...ديگه كجا مهم نيست ...ديگه طاقت ِ تو اون خونه موندن رو ندارم ! به خدا ديگه تحمل ندارم ...!!
و مدام مى گفت : تو كه مشكلى ندارى ..........
شاتوت مى نويسد : درسته مامان باباى من به فكرمن و مدام باهام حرف ميزنن …ولى بازم بى مشكل نيستم …يه برادر دارم كه داره هر سه مون رو حرص ميده …باباى من از دستش پير شده ! چهل و پنج سالشه ولى تمام موهاش سفيد شده ! ديروز مى گفت : خدايا ! يا اين پسر رو از من بگير يا عمر منو به قدرى كوتاه كن كه ديگه آينده ى تباه شده ش رو نبينم !!
كم دردى نيست ! مطمئنم اگه هر دختر ديگه اى جاى من بود ، با وجود ِ همچين برادرى تا حالا صدبار خودكشى ميكرد يا از خونه ميرفت ! چون دست و پام رو بسته …
چون بيشتر وقتا من بايد تاوان كم كارى هاى داداشم رو پس بدم …ازم ميخوان حرف نزنم …خودمو نشون ندم…نگم دارم چيكار ميكنم …زياد نخندم ….زياد شنگول بازى در نيارم …فوتبال نگاه نكنم …زياد لباس نخرم…گيتارى كه خريدم رو پشت كمد بذارم و كلاس گيتار نرم ، واسه اينكه داداشم حسوديش ميشه و وضعش از اينى كه هست بدتر!
ازم ميخوان خوب باشم ، شيك بگردم ، بخندم ، خودمو نشون بدم ، درس بخونم ، شنگول بازى دربيارم ، ورزش كنم و ورزشكار ها رو بشناسم … واسه اينكه من بايد هم براشون پسر باشم و هم دختر …اگه اون بده من بايد به جاش دو برابر خوب باشم …به اندازه ى دونفر ازم توقع دارن …
حالا شما جاى من باشين چيكار ميكنين ؟؟
مطمئنم اگه مصى جاى من بود ، ديگه اينجا نبود …به ديار باقى شتافته بود …!!
ولــــى من باز هم اين مسائل رو مشكل نمى دونم !! يعنى اصلا مهم نيست …به خدا بدبخت تر از ما هم هست ….من كه از زندگيم راضيم فوق العاده …
تنها خلاء زندگى ِ من اينه كه جانى يه روزى بفهمه محبوب ترين مرد ِ زندگى من بوده و هست … چون اصلا احساس خوبى ندارم از اينكه كسى رو اينقدر دوست دارم و قبولش دارم ، ولى خودش نمى دونه
احساس ميكنم اين همه علاقه و انرژى داره حروم ميشه …
فقط همين…
از باباى مصى هم بگم كه سه تا مغازه ى لوازم ورزشى داره و يه عالمه زمين و باغ …پولدار ِ به تمام معنا …مصى دو تا برادر داره مثل دسته ى گل …كه خيلى هم برادراش رو دوست داره …+ يه مامان ِ مهربون …
تمام ِ دردش اينه كه باباش فقط به پول اهميت ميده و به بچه هاش محبت نميكنه …!! همين رو بهونه كرده واسه اينكه بره توى خيابون با هر ننه قمرى دوست بشه و دردش رو بهش بگه وآخرش اينطورى !!
توى يه خانواده ى 5 نفره فقط يه بابا بده …مامان و برادراش فرشته هستن …ولى كيه كه قدر بدونه !!
من نمى فهمم ! يعنى نداشتن ِ محبت از طرف پدر ، باعث ميشه يه دختر تمام احساساتش رو بسپره به يه پسري كه اصلا ارزش نداره ؟ پسري كه به خاطر عكس ، اون حرف رو به دوست من ميزنه ؟ من عكس نديده نيستم يعني چي ؟؟ اين سومين باره كه مصي از پسر ضربه ميخوره …
بهم ميگه خوش به حالت …اونقدر تو خونه بهت توجه و محبت مى كنن كه به هيچ پسرى روي خوش نشون نميدى و باهاشون دوست نميشى..به محبت ِ پسر نياز ندارى ...خوش به حالت كه با پسر دوست نيستى !
شاتوت مى نويسد : به خاطر محبتاى خونه نيست كه من با پسر دوست نميشم …واسه اينكه ميدونم خيلى هاشون ارزش ِ … ندارن چه برسه به دوستى !! اين رابطه ى مقدس !! مطمئنم اگه آدم ِ با ارزش و درستى سر راه من قرار ميگرفت باهاش دوست ميشدم ( يه آدمي مثل جانــى …عاقل ، پاك و صادق و فداكار ) و مطمئنم واسه من ِ شونزده ساله هيچ وقت همچين اتفاقى نميفته …چون هيچ پسر ِ با شعورى با دختر ِ شونزده ساله و كم سن رفاقت نميكنه …
بگذريم از دختراى شونزده ساله اى كه از يه خانوم ِ سى ساله بيشتر مى فهمن و خيلى هم موفق هستن …و هم هميشه به حالشون غبطه خوردم …
منظور ِ من يكى مثل ِ خودمه …يه دختر ِ معمولى …شايدم كمتر …
دليل ديگه اى كه باعث شده من با كسى دوست نشم علاقه ام به جانيه…باعث شده به هركس اعتماد نكنم …چون من همه رو با مقياس جانى مى سنجم … خدا رو شكر ميكنم باعث شده من نلغزم … دل رو به غربت نزدم تيشه نخورده ريشه ام…
خدايا !! به مصي يه جانى نشون بده تا عاقل بشه و به هركس اعتماد نكنه !!
يه دوست بهم ميگه : واسه كسى بمير كه برات تب كنه …
منم بهش ميگم : من واسه كسى مى ميرم كه ارزش جون دادن رو داشته باشه … اونى كه براى من مى ميره ، از نظر من ارزش ِ …هم نداره!! من بايد براش تب كنم ؟؟
باباجي ( بابای جانی ) ديروز توي تالار از باباي من حلاليت خواسته ...!
به بابام گفته : فلاني ! من خيلي وقت پيش مي خواستم ازت حلاليت بطلبم نشد ! بابام گفته چي ؟
گفته كه : يادته چند سال پيش اومدين خونه ي ما ؟ با بچه ها ؟ بابام گفته آره ...
گفته يادته فلان كار رو كرديم ؟ فلان حرفها رو زديم ؟
بابام گفته نه
باباجي گفته : خب زياد مهم نيست...فقط مي خوام يه مساله اي رو بگم ...
بابام مي گه بگو !
باباجي مي گه : همون سال جاني رفته بود كيش و واسه خودش يه ساعت گرون خريده بود( ساعت رادو) ...روزي كه شما اومدين خونه ي ما ساعت توي اطاقش بوده ...زير ساعت هم يه كيف پر از پول ! بعد از اينكه شما رفتين ساعت ِ جاني نا پديد شد ! ما هم خونه رو زير و رو كرديم وپيداش نكرديم ...
پيش خودمون گفتيم اين كار ، حتما كار ِ يه بچه مي تونه باشه ...چون اگه آدم بزرگ بخواد چيزي رو بدزده ، كيف پر از پول رو نمي ذاره و ساعت رو برداره !
واسه همين به شاتوت
و انبه ( داداش من ) شك كرديم ...گفتيم شايد بچه از ساعت خوشش اومده و برداشته ... واسه همين هم هيچي نگفتيم ! بعداً ساعت رو دست يه بنده خدايي ديديم و فهميديم كار ِ اون بوده ....!
از همون موقع مي خواستم به خاطر شكي كه كردم ازت حلاليت بطلبم ...عذاب وجدان داشتم اين چند سال !!
وقتي بابام اين رو تعريف مي كرد من داشتم ذوق مرگ مي شدم ....
...مي گم خوبه ديگه !!
معروف شدم ...آخه مي دونين چيه ؟؟ من از همون سالها جاني رو دوست داشتم ...يادمه همون موقع من مدام مي رفتم تو اطاقش و فضولي مي كردم ... !!
حق داشتن شك كنن خب
اون سال من و عمو و زن عمو مشتركاً
و خيلي هماهنگ
تو خونه ي باباجي ، يه سوتي داديم كه من مدام يادش مي افتم ... خيلي ضايع بود ...
به نظر من ، اگه آدم كسي رو دوس داشته باشه ، اونم دوسش داره ... اگه به كسي فكر كنه ، طرف مقابلش هم فكر مي كنه ...اگه يه خاطره اي ازش داشته باشه و مدام خاطره رو ياد كنه ، اون هم به ياد خاطره ي مشتركشون ميفته ... اين طرز فكر يه جورايي منو سرخوش بار آورده ...حالا جدي جدي دل تا اين حد به دل راه داره ؟؟
مي گم يعني ممكنه جاني و خانوادش بعد از ده سال ياد ِ اون اتفاق بيفتن ؟؟
آخه خيلي ضايع بود ...من خجالت وَكِشم .......
اين ماجراها مال سال هفتاد و هفته ! من اون موقع مدرسه نمي رفتم ....كوچولو بودم
راستي : اصلنم دوسِت ندارم !! ديگه باهات قهرم .ديگه نميام وبلاگت .خيلي ......!!











